یک مانیتور تازه خریدم٬ ۲۲ اینچ. خیلی خوبه. توی این دو سال بیچاره شدم با مانیتور ۱۲ اینچ لپتاپم. اما قبل از اینکه خوشحال بشوم٬کلی هم خون جگر خوردم. روی لینوکس کار نمیکرد مانیتور جدید. مجبور شدم دوباره ویندوز نصب کنم. به قدری توی همین یک ساعت دلم برای لینوکس تنگ شده که نگو. توی همین یک ماه خیلی بهش عادت کرده بودم. عین یک آدم صادق و بیشیله و پیله بود. اما دوباره که ویندوز نصب کردهام انگار دوباره با آدمهایی که این طرف و آن طرف زیرآب آدم را میزنند دمخور شدهام. ویندوز در واقع خیلی چیز گندی است٬ خوب که نگاه کنید اصلا کامپیوتر آدم را ویندوز خیلی زود پیر میکند. تمام مدت هارد بیچاره مشغول عملیات پشت پردهای است که ویندوز از کامپیوتر میخواهد که انجام بدهد و به من کاربر هم نگوید. لعنت به سامسونگ و لعنت به دِل٬ و لعنت به اِنویدیا که مجبورم کردند دوباره ویندوز نصب کنم.
+
نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط پیام
|
همه جا سبز است و سیاه
صدا میآید٬ صدای همهمهی مردم
سخنانی گنگ و پر امید
و برخی دگر که از ورای لرزشش
میتوان عمق اندوه و یاس را شنید
و این همه صدای همچون سکوت
به ناگه میشکند به صدای بادکنکی
که اعضا و جوارحش در یک حرکت
به قطعه لاستیک بیارزشی فرو میکاهد
و در این میان گویی این صداست که به یادت میآورد
صدای تیرهایی که شلیک میشوند در آن سوی دنیا
گاه به سوی آسمان و گاه به سوی خورشید
و گاه به سوی قلبهای تپانی که هر تپشش پیامی بود
پیامی و نویدی٬ از آزادی و از شادمانی
و این صداست که به یادت میآورد که گویی
قلادهی خفقان از آن سو تا به این سوی جهان گسترده است...
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط پیام
|
خس و خاشاک تویی٬ کُ..س ک..ش سفاک تویی٬ همچو سگ هار تویی٬ قاتل بیمار تویی...
+
نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط پیام
|
خوابهای شبانهام مثل فیلمهای هالیوودی شده٬ با چاشنیای از فاشیسم و خشونت احمدینژادی. خشونت و س..ک..س٬ که با سرکوب٬ ترس و نگرانی همراه شده.
+
نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط پیام
|
El pueblo unido, jamás será vencido!
The people united will never be defeated!
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط پیام
|
تقلب از این تابلوتر فکر کنم بعید باشه. چه طور ممکنه قشنگ در طول زمان رای موسوی و احمدینژاد با یک شیب ثابت هر دوش بره بالا؟! جالبترش اینه که اگر این نمودار برونیابی بشه عرض از مبدا هم داره٬ یعنی اینکه تا یک زمانی فقط احمدی نژاد رای آورده و از یه زمانی به بعد تازه رای موسوی از صفر حرکت کرده و افزایش پیدا کرده!! چرا حق برونیابی داریم؟ چون اگر آرا در زمانهای بعد از صفر این قدر به خوبی و با تقریبی به این عالیای روی یک خط بودهاند٬و با توجه به اینکه احتمالا توزیع رایها در طول زمان فرقی نباید کرده باشد٬ پس اولش هم این خط باید تقریب خوبی بوده باشد!!

گراف را یکی از دوستان تهیه کرده. حوصله و دلیلی برای ارجاع دادن ندارم!
+
نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط پیام
|
چه قدر برخورد دوباره با کسایی که شاگردم بودند قبلا حال میده. میان روی فیسبوک سراغم٬ بعد همون جوری هنوز با نام خانوادگی و آقای ... صدام میکنن٬ غافل از اینکه همون موقعش هم اگه از ترس این نبود که کنترل کلاس از دستم بره همون جوری اسم کوچیکمو بهشون میگفتم. بعد یه خاطراتی رو به آدم یادآوری میکنن که یهو انگاری حال و هوای همون قدیم رو زنده میکنه. هنوز شیطونی میکنن٬ به آدم میگن که اون موقع ریش و موی خوفی داشتین! با آدم محتاطانه شوخی میکنن و من در حالی که میدونم چه قدر احتمالا اگر مورد حملهی شوخیهای اونا از موضعی برابر قرار بگیرم ضربه پذیر خواهم بود (یعنی کم میارم!)٬ باز از این که اونا دور من جمع میشن٬ شیطونیشونو کنترل میکنن و قدری «من بودن» خودشونو زیر پا میذارن که به من بیاحترامی نکرده باشن خیلی احساس خوبی بهم دست میده. سعی میکنم که اون رابطهی معلم شاگردی رو بشکنم٬ بهشون میگم با اسم کوچیک صدام کنن و افعالشونو جمع نبندن٬ اما نه تنها رد شدن از این سد برای اونا سخته٬ بلکه خودم هم از اون حالت جالبی که اونا منو دوست دارن٬ میخوان بام راحت باشن و هنوز هم اما کاملا همهی قیدها رو نشکوندهان خوشم میاد... خصوصا این رابطه همیشه انگار تازگی داره... انگار همیشه پلی به قدیم ه. هر چند سال هم که بگذره٬ انگار این برخورد اونا و آقای ... صدا کردنشون منو یاد اون روزگاری میاندازه که خودم دانشآموز بودم٬ خودم آقا آقا میگفتم٬ خودم شیطونی میکردم و گاهی نگران میشدم که نکنه معلم رو واقعا رنجونده باشم... و بعد منو یاد کمی بعدترش میاندازه که خودم تازه معلم این جور آدما شده بودم٬ وقتی بهم تیکه میانداختن به سختی جلوی خندهی خودمو میگرفتم٬ و از پشت همون نقاب به اونا نگاه میکردم و فکر میکردم که بعضی از اینها به زودی خودشون میفهمن که الآن هیچ کس به اندازهی خود من از تیکهی اونا خندهش نگرفته... و منو یاد اون دورانی از زندگیم میاندازن که با تمام سختی و تلخیش برام خیلی معنی داشت٬ دورانی که حس و حالش شاید هیچ وقت برنگرده...
دمتون گرم بچهها٬ خیلی حال دادین...
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط پیام
|
خیلی دلم میخواست این چند روز توی ایران میبودم. با این روحیه و فکری که الآن دارم مطمئنا میرفتم در بین این همه مردم و هم سن و سالهای خودم و با هم خواستههامونو داد میزدیم... البته نه که خیلی از جوگیری خیلیا در حمایت بیشرط از موسوی خوشم بیاد٬ اما در بنیاد این جوگیری که تمایل به تغییر و حرکت به سوی آزادی هست با اونها هم داستان هستم. به هر حال کاش میشد این روزها ایران بودم و خاطرهام از ایران رو از یک محیط سرد و گرفته و خموده کمی به فضای باز و همراهی تغییر میدادم...
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط پیام
|
حدود ده روزی هست که زندگیمو
این آهنگ برداشته. قسمتهای هوی و ملو در کنار هم به خوبی جفت شدهاند... صدای خرسیش هم کامل به دل آدم میشینه... چند روزیه که صدای خرسی تمرین میکنم. گلوی آدم داغون میشه٬ ولی خیلی حال میده. فکر کنم برنامهی میان مدتم برای آواز خوندن همین صدای خرسی باشه... وَوَوَوَاَاَاَاَاَاَاَه.....
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط پیام
|
کاری جالب از رخشان بنیاعتماد. نکتهی مهمش این است که در این فضای جوگیری انتخابات٬ خواستههایی مطرح شده که خواستههای مهمی هستند...
+
نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط پیام
|
خدایی مناظرهی احمدینژاد و رضایی مفرحترینشون بود. تیکهها عالی بود٬ از رگ در خون بگیر تا محسن آقا که بابت رفاقت بود! من که چند روزی بود کلا افسرده بودم و با دیدن این مناظره حالم کلی جا اومد. بعد هی بگین احمدینژاد بده! بعد هی بگین غلط زیادی میکنه! خوب بچه جون٬ اگه اون این کارا رو نکنه که در این روزگار وانفسا که یه ذره تفریح سالم هم برای نسل جوون نمونده آدم سال به سال هم کپک گوشهی لبش به خنده باز نمیشه!
+
نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط پیام
|
Cry for you...
And still crying...
+
نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط پیام
|
Just Be*
You can travel the world
But you can't run away
From the person you are in your heart
You can be who you want to be
Make us believe in you
Keep all your light in the dark
If you're searchin for truth
You must look in the mirror
And make sense of what you can see
Just be
Just be
They say learning to love yourself
Is the first step
That you take when you want to be real
Flying on planes to exotic locations
Won't teach you
How you really feel
Face up to the fact
That you are who you are
Nothing can change that belief
Just be
Just be
'cause now I know
It's not so far
To where I go
The hardest part
Is inside me
I need
To just be
Just be
Just be
Just be
Just be
I was lost
And I'm still lost
But I feel so much better
'cause now I know
It's not so far
To were I go
The hardest part
Is inside me
I need
To just be
Just be
* By DJ Tiesto, in an album called "Just be"
حالا خیلی هم جهانبینیشو قبول ندارم٬ بیشتر اون تیکهی خود بودن مهمه... راستی ویدیو هم خیلی به آهنگش میاد.
+
نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط پیام
|
بعضی وقتها آدم میرود پایین. همین طوری٬ بی هیچ دلیلی. بدون توقف. همه چیز تلخ میشود و آزاردهنده. همه جا غریب میشود. از همه چیز میخواهد بگریزد و همین طور که از آنها میگریزد ولی انگار بر میگردد و به حسرت نگاهشان میکند. لبخند دیگران چون پتک بر سرش میکوبد. چیزهای شیرین روزگار زهر میشوند. خدا نکند با کسی حتی بحثی آکادمیک پیش بیاید٬ آن وقت است که انگار طرف مقابل بسیج شده که هستی انسان را مورد هدف قرار دهد.
و من گویی از صبح تا ظهر هزاران بار از خانهام در طبقهای چهارم سقوط کردم پایین. و الآن ساعتهاست که در این اتاق روشن همچون قبرستان که در آن سویش قطرات ریز باران در تاریکی فرو میریزند نشستهام و تنهایی دنیا را پشت این کریستال مایع ورق میزنم و باز از طبقهی ششم سقوط میکنم و باز سقوط میکنم. جیمز میرود و جویس میآید٬ این ترکیب دوست داشتنی که حضورشان بدون اینکه خود بدانند همواره مرا آشفته میکند٬ و اکنون هم جیمز رفته و هم جویس. و باز هم صدای معلم رقص توی گوشم میپیچد که «بیسیک»٬ «سایدز» و صورتهایی که در بیست سانتیمتریام قرار میگیرند و نگاههای بیمعنایی که همواره از هم فرار میکنند. و باز هم ابر و باران لعنتی که همچون بالشی روی صورتم قرار گرفته و خفهام میکند.
+
نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط پیام
|
بعد از یک نیت یک ساله٬ بالاخره امروز لینوکس نصب کردم و آن را بسیار باحالتر و سادهتر از آن چیزی که میپنداشتم یافتم. با وجود اینکه چند مورد هست که هنوز کار نمیکند (و شاید هیچ وقت هم درست نشود) به طرز عجیبی احساس خوشحالی و سبکبالی میکنم. اوبونتو که آخرین نسخهاش را نصب کردهام خیلی خوشگل است و در کمال حیرت من تمامی سختافزارم را بدون یک پرسش شناخت که به مراتب از ویندوز بدون دردسرتر بود. خلاصه اینکه فعلا خوشحالم! اگر دوربین کامپیوترم شروع به کار کند و بتوانم بعضی از شبکههای تلویزیونی اینترنتی را ببینم دیگر مشکلم حل است. آهان٬ باید یکی دو تا برنامه برای دستکاری عکس و موسیقی هم پیدا کنم٬ کسی پیشنهادی دارد؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط پیام
|
یک حرف و سیاست خیلی جالب و ترسناکی که بعضی از دوستان بسیار پرانگیزهی انتخاباتی میزنند به تازگی در مورد خود من اجرا شد. یکی از طرفداران پر و پا قرص موسوی بعد از اینکه کلی با شلوغ و داد و هوار برای ما پیوند و خبر فرستاد٬ با این سوال ساده از طرف من مواجه شد که مثلا میتوانید توضیح بدهید که موسوی در سال ۶۷ کجا بود و چه کار کرد؟ یک جواب آبکی داد و وقتی گفتم لطفا به طور روشن توضیح بده٬ دیگر جوابی از او نیامد که نیامد. احتمالا به این توصیه عمل کرده که «روی آدمهایی که فکر میکنید راحتتر قانع میشوند کار کنید و اگر کسی گیر داد از خیرش بگذرید!» دقیقا یاد کنکور میافتم که ارزش علمی سوالها هیچ اهمیتی ندارد و اگر این تست را نمیتوانید بزنید بروید بعدی! به زبان سلیس انتخاباتی٬ اصلا مهم نیست که جواب اشکالها و سوالها را نداشته باشیم٬ فقط باید سعی کنیم تا میتوانیم یار (بخوانید سیاهیلشکر) جمع کنیم. حالا اینکه اینطور تخمی تخمی انتخابات را بردن چه نتایجی خواهد داشت هم فهمش سخت نیست٬ یک نگاهی به سی سال اخیر (و خصوصا چهار سال اخیر) بیندازیم متوجه میشویم.
* خدایی اسمش هم میخوره!
+
نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط پیام
|
از پلهها که آمدم بالا٬ سر خیابان ۳۴ بودم. ساختمان مزخرف «ایستگاه پنسیلوانیا» رو به رویم بود و مردم بودند که مثل همیشه و مثل مور و ملخ از خیابان عریض هشتم رد میشدند و بوق بود و دود شیش کباب. قدری عصبی بودم. از خیابان رد شدم و دنبال شمارهی ۳۱۱ گشتم. قبل از اینکه شماره را ببینم جمعیت را دیدم. موهای بلند٬ ریشهای بلند٬ لباسها اکثرا سیاه و معمولا آرم دار. بیش از آرم
«اُپث»٬ میشد
«لد زپلین» و
«متالیکا» را دید که خیلی نشانهی خوبی نبود...
هوا گرفته بود و صف بلند. به جمعیتی نگاه میکردم که همه با دوستانشان آمده بودند و در حال گپ زدن بودند٬ و بر خلاف من که از همان اول کمرم و پاهایم زُق زُق میکرد٬ به نظر نمیرسید که دیگران با یک ساعت معطل شدن توی خیابان مشکلی داشته باشند. این طرف و آن طرف هی تک و توک سیگار میکشیدند٬ و همان کافی بود که دودش تمام مدت زیر دماغم باشد و آزارم بدهد. به این جمعیتی نگاه میکردم که قرار است به زودی برود توی یک سالن خفهی کوچک و دیوانه شود. به جمعیتی نگاه میکردم که گرچه اکثرشان پهلوان پنبه و عملی به نظر میآمدند٬ اما درون هر کدامشان بالقوه یک دیوانهی افسارگسیخته وجود داشت که قرار بود قلادهاش امشب در آن سالن خفه قدری از گردنش برداشته شود.
کم کم تاریک میشد. نگهبان دم در خوب مرا گشت و چترم را گرفت و گوشهای پرت کرد:«هیچ تضمینی وجود ندارد که موقع برگشتن پیدایش کنی!» رفتم بالا٬ طبقهی هفتم. دم سن دو سه ردیف آدم ایستاده بودند٬ هواداران جانی «اُپث». این طرف و آن طرف هر کسی مشروبی یا آبحویی میخرید٬ و اما من تا همان جای قضیه هم به اندازهی کافی خسته و مرده بودم که اصلا فکرش را هم نکنم. ظهرش همه سگدو زدن دنبال کارهای قرارداد خانهی جدید و اعصاب خردی آن بود و حالا این موقع شب٬ خسته و کوفته با یک عده آدم بیکله یک جا گیر افتاده بودم تا خستگیام در تنم تثبیت شود.
گرفتم همان وسط نزدیک صحنه نشستم روی زمین. احساس میکردم کمرم قیژقیژ میکند. وقتی آدم تنهاست خستگی را بیشتر حس میکند. وقتی سالن تاریک شد یک باره از جایم پریدم. متالبازی شروع شد. هدبنگیهایش هد بنگ میزدند و آدمهایی مثل من هم که بیشتر برای موسیقی آمده بودند آرامتر ایستاده بودند. اعضای گروهی که شوی آن شب را شروع کردند مدل کپی شدهی «اُپث» بودند با این تفاوت که ذرهای از ظرافت و زیبایی موسیقی «اُپث» را نداشتند. شلوغ بازی بود و هد بنگ.کیفیت صدا هم که افتضاح...
چند آهنگ زدند و تمام. حالا وقت آن بود که روی صحنه مرتب شود و بساط گروه اول برچیده شود و از طبلهای «اُپث» پردهبرداری شود. خوشحال بودم٬ چون میدیدم یکی از کارکنان با دقت صدا را تنظیم میکند. اثر نفس زدن خواننده را توی میکروفون چک میکند و هزار نکتهی دیگر. به خودم گفتم بالاخره «اُپث» کیفیت کار برایش مهم است و نمیگذارد فقط صدای باس درام و فیدبک گیتارها را بشنویم. با این خیال کمی خودم را خوش میکردم و سعی میکردم با دردی که حالا شدیدتر شده بود کنار بیایم.
دوباره تاریک شد. فریادها رفت هوا. اما این بار انگار جنگ شده باشد. از همه طرف هل میدادند٬ و موسیقی هم همچون صدای تیر و بمب عمل میکرد. هدبنگیها همهی اطرافیان را هل میدادند و آنهایی که برای شنیدن موسیقی آمده بودند بین بقیه له میشدند. صدا هم هنوز همان بود: فیدبک و هوم٬ صدای وحشتناک سنجها و باس درام که همچون پتک توی سر آدم میزد. حتی صدای خرسی خواننده به زور به گوش میرسید٬ چه برسد به صدای معمولی و بدون خش او... هل بود٬ و بوی عرق٬ و بوی الکل٬ و صدای نامفهوم موسیقی که فقط توی سر آدم میزد...
داستانی هست دربارهی راجر واترز که توی یکی از کنسرتهای پینک فلوید در سال ۱۹۷۶ بر روی یکی از تماشاگران که لب صحنه ایستاده تف میکند. توی مصاحبهاش خودش میگوید: «بعد از اینکه در سال ۱۹۷۲ به واسطهی «نیمهی پنهان ماه» در اوج شهرت خودمان بودیم٬ در هر کنسرتی جمعیتی وحشتناک به سمت سالن سرازیر میشد تا ببیند ما چه کار میکنیم. همان جا بود که آدمهای کلهخراب میآمدند تا داد و فریاد کنند و خودشان را خالی کنند. و این زمانی به بدترین شکلش نمود یافت که کنسرتی در یک استادیوم اجرا کردیم... وحشتناک بود٬ یک افتضاح تمام عیار. آدمها جیغ میزدند و از سر و کلهی هم بالا میرفتند و به سن هجوم میآوردند٬ و آنجا بود که سعی کردم به آنها بفهمانم که باید همان پایین بمانند. بعد از آن کنسرت بود که نگاهی به خودمان انداختم و گفتم آیا واقعا در این حد تنزل پیدا کردهام؟ آیا این چیزی است که میخواستم؟ دیگر این کار را نخواهم کرد...» و این است یکی از دلایلی که موجب شده اجراهای زندهی محدودی از پینکفلوید در دوران اوج درخششاش یعنی دههی هفتاد باقی بماند.
احساسم کاملا با آنچه واترز میگوید تطابق دارد. او هم بر خلاف سنت معمول کنسرتهای راک که شامل شلوغکاری و دعوا و عربده است٬ به قضیه به عنوان یک اتفاقا موسیقایی نگاه میکند و از اینکه تمام کیفیت کار فدای آن جو میشود عمیقا متاثر میشود. به طور مشابه «اُپث» هم ظرافتهای زیادی دارد که اصلا جایی برای مطرح کردنش در آن فضای متوحش وجود ندارد. در چنین کنسرتهای عملا عنصر موسیقی غایب است و اتفاقی که در جریان است بیشتر از جنس امضا گرفتن و دور هم بودن است. به همین دلیل است که فکر نمیکنم دیگر خیلی علاقه داشته باشم بروم کنسرت راک.
* Heavy Metal
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط پیام
|
باز آمد زنگ صندوق
با جفنگ و گند و پر گوز
میروم بر هر چه «وبگاه»
عُق زنم من٬ قهقهه گاه
ریده شد بر جان ملت
از سر و پا٬ بر همه اقشار ملت
اقتصادِ گُه گرفته٬
اوینِ رونقگرفته٬
روغن داغش فقط بود
«احمقی» جان٬ هالهی نور
از پس این مرد شرخر
آمده اینک دو دیگر
«گوزَوی» با آن دماغش
کنده عالم را ز جایش
کرده «سید» را چو سنگی
-سیدِ خندان بگویم- سنگِ رو یخ
برخیاش از پی فتادند
-همچو یک بُز-
از نظر برخی دگر
او «احمدی»ِ تحت ویندوز (*)
وز ورای آن دماغش
سیدی دیگر هویدا
گندهگوز و چرت و پرت زا
هرچه میخواهم نگویم
اصل اسم این مُسمی
باز آید بر لبم که: «مهدیِ گُهروبی» ما
میدهم رای بر یک از دو
-بر خلاف میلم و ذوق-
تا که باشد خود برایش
-«احمدی» گویم٬ وجود پر دروغ و پر ریایش-
یک «میدل فینگر»٬ که ماند
در همه عمرش به یادش
+
نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط پیام
|
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچگاه دیگر
هیچ چیر
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
«حسین پناهی»
+
نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 1:50 قبل از ظهر توسط پیام
|
بعضی چیزها میتونن روی محور خوبی و بدی در دو نقطهی کاملا مخالف هم٬ یعنی در دو منتهیالیه این محور قرار بگیرن. یه مثالش «دهن به دهن شدن با یک آدم دیگه»س.
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط پیام
|